تبليغاتX
آوای بی صدا
 

با نام و یاد خدا

 

یه توف دالم خل خلیه ... سُلخ و سفیتو آفیه

میدنم دمین، هبا میله ... نمیدونی تا تُجا میله

من این توفو نداشتم ... مخشامو خوف نبشتم

بابام بهم هیدی داد ... یه توف خل خلی دااااااد

-----------------------------------

دلم لک زده برای اون روزا

روزایی که بی بهانه می خندیدیم

بی بهانه کتک میخوردیم

و بی بهانه شکایت می کردیم...

کاش هنوز هم بهانه ای برای اشک ریختن نداشتیم و فقط و فقط شوخی شوخی گریه میکردیم...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 3:56  توسط لیلا | 
 

با نام و ياد خدا

(سلام...سال نو مبارک...اين مدت مسافرت بودم، نتونستم زودتر از اين به روز کنم.شرمنده...

*نكته: قسمت هايي كه با آبي كمرنگ نشون داده شده، لينك عكس مربوط به همون بحثه.اگه خواستين ببينين، روشون کليک کنين.)

تا حالا زياد از شلمچه و حال و هواش شنيده بودم اما سعادت رفتن به اون مناطق نصيبم نشده بود تا اسفند 85.خودمم نميدونم چطوري كارام درست شد و رفتم.من و کوثر همسفر بودیم. 19 اسفند حركت كرديم به طرف جايي كه هميشه برام معما بود. نميدونستم كجا. فقط ميدونستم اسمش شلمچه ست. توي راه، حالت يه آدم خواب رو داشتم كه فكر مي كرد اتفاقاتي كه از اين به بعد پيش مياد، همش خوابايي هست كه مي بينه و واقعيت نداره. موقعي احساس كردم بيدار شدم كه به اولين مقر رسيديم. بيمارستان صحرايي اميرالمومنين (ع). با اون صحنه آرایی كه خواهران بسيجي ترتيب داده بودن، مي شد حال و هواي زمان جنگ رو به خوبي حس كرد. از زير قرآن كه رد و وارد بيمارستان شديم، با ديدن اون مکان افكار و صداهاي زيادي بهم هجوم آوردن.انگار بيمارستان پر بود از مجروح جنگي. تابلوها هنوز سر جاش بود. اتاق راديولوژي،اتاق عمل، درب اصلي بيمارستان و...

شب موقع خواب، با خودم فكر مي كردم: اينجايي كه الان خوابيدم، جاييه كه خيلي از جوونامون شهيد شدن. يه عده جانباز شدن، يه عده حالشون خوب شد و دوباره به ميدان نبرد برگشتن و اتفاقات زيادي كه توي اين بيمارستان رخ داده. در و دیوارش خيلي حرف براي گفتن داشتن. كوثر! بيا اینجا رو ببين. واي اونجا رو! اون عکسا، شمعدون و چفیه های نصب شده به دیوار...چه خوشكله

 - ليلا تو باز ذوق زده شدي؟!

اولين جايي كه بردنمون، اروندکنار بود. صداي توپ و تانك از باندهاي اطراف،پخش مي شد. سنگرها و عكس هاي اطراف، همه و همه گوياي حس و حال و اتفاقات عجيبي بود كه يك زمان در اينجا رخ داده بود. همه با هم سرود "كجاييد اي شهيدان خدايي...بلاجويان دشت كربلايي..." سرداديم و با شوري عجيب، زمزمه مي كرديم: "همه رفتند و تنها مانده ايم ما...ز همراهان خود جا مانده ايم ما" «---اين سرود رو خيلي دوس داشتم.يه جورايي درددل با شهدا بود و در اونجور جاها، واقعآ مناسبت داشت. آدمو هوايي مي كرد. كمي جلوتر رفتيم. نیزارهایی رو ديديم كه با سيلي باد، اين طرف و اونطرف ميرفتن.باد، خوب ميدونست وقتي نوك تيز نيزارها در آب وحشي اروند به بدن مجروح بخوره، چه جوريه...

بلأخره رسيديم شلمچه. جايي كه بهش ميگن قطعه اي از بهشت. همينكه پامو روي خاكش گذاشتم، دلم هُري ريخت! با ديدن خاکریزها و وسایل جنگی كه به جا مونده بود، تازه درك كردم واقعآ اينجا خبرايي بوده. بغض، بدجوري گلومو فشار ميداد. نه فقط من، بلكه همه ي بچه ها اين حالت رو داشتن.اينو از لابه لاي خوندن سرود، فهميدم. مخصوصآ اون قسمتش كه ميخونديم: همه رفتند و تنها مانده ايم ما...، صداها مي لرزيدن. در همين حال و هوا بوديم كه یه جمجمه ی شهید آوردن و گفتن خاك اطرافشو براي تبرك بردارين.همه با چشماني كه حرف همو مي فهميدن، به هم نگاه كردن و دوباره به جمجمه خيره شدن.

بچه ها پراكنده شدن. هر كسي قسمتي نشست و با خودش و شهدا خلوت كرد. يه نگاه كلي كه به پهنای شلمچه مينداختي، چشم اندازي كاملآ معنوي و بااحساس مي ديدي. در اين بين، حصاری نظرمو به خودش جلب كرد... (ادامشو قسمت ادامه ی مطلب بخونین)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 19:18  توسط لیلا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ

بگذارید که از خانه به میخانه روم
گاهی از تنگدلی در پی پیمانه روم
بگذارید من گمشده لیـــلا گاهی
همچو مجنون به هوای دل دیوانه روم



خانم ها !
آوای بی صدا (وبلاگ قبلیم)
دنیای راه راه
بچه های وصال
یاس کبود
مسیحا
بی دل
درویش پابرهنه
دختر غربتی
برای مخاطب خاص
خاله زهرا
چکاوک سخنگو
گل دختر
فرشته مهربون و منتظر
هر روز
نجوای آسمانی
میثاق با شهدا
قلم
سکوت
پشت پیچ جاده
کوچولوی شیطون
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
بهمن 1387
آذر 1387
آبان 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
بهمن 1386
تیر 1386
فروردین 1386
بهمن 1385
دی 1385
آرشیو موضوعی
مذهبی
اجتماعی و فرهنگی
خاطرات
عمومی
آقایان !
بازمانده تنها
نسیم روح نواز
حجت الاسلام سلیمیان
منتظران مهدی
خلوت انس
در جستجوی معنا
چقدر سنگ صبور سفید!
فصل سرخ
خونه به دوش
مرفه با درد
ماه ناتمام
بچه های کتاب
کشکول جوانی
لیلة القدر
امیدم را مگیر از من خدایا
عطر سیب
حلزون خنگ
خاطرات تنهایی من
گذشته ايران زمين
مهراوه من
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان