![]() |
![]() |
|
|
با نام و یاد خدا سلام اوایل زمستون، یه چیزایی در رابطه با بازی یلدا، شنیده و تو چندتا وبلاگ خونده بودم. فکر میکردم فقط مال شب یلداست و چندروز بعدش...ولی ظاهرآ این بازی حالا حالاها ادامه داره... دوستان خوبم کوثر عزیز و هرروز مهربون، منو به این بازی دعوت کردن. با اجازه ی رفقا شروع می کنم: ********************* 1: یه خاله ی 23 ساله ام. 2: یادمه قبلآ اینجا یه چیزایی درمورد خودم و خونوادم براتون گفتم. اینبار میخوام یُخده از بابام بگم: بابایی دارم بسیار منظم و مقرراتی. تمام کارهاشون حساب شده و بانظم و ترتیبه. (دقیقآ برعکس من! 3: معمولآ تکیه کلام خاص خودمو دارم و هر یه مدت، تکیه کلامم عوض میشه... تیک هایی هم برای حالگیری و گیردادن به دوستام و خواهرام دارم! زیادن ولی خب یکی دو نمونشو براتون میگم: یا از تو جمله هاش سوال در میارم! اونم جواب سوال ها رو میده. مثلآ اگه گفت: امروز ساعت 2 با تاکسی رفتم کلاس. فوری می پرسم: امروز ساعت چند با تاکسی رفتی کلاس؟ امروز ساعت 2 با تاکسی کجا رفتی؟ امروز ساعت 2 با چی رفتی کلاس؟ به این ترتیب...تاااااااا وقتی که اینجوری بشه---> (نکته: فقط با کسانی که خیلی با هم راحتیم و شوخی داریم و رودرواسی نداریم (مثل خواهرام)، اینجوری ام.) 4: به گردو خیلی علاقه دارم و به شیوه ی نوین (!) میرم تو کارش. 5: اجتماعی و شوخ طبعم.به وقتشم کاملآ جدی ام.دوست پیدا کردن رو خیلی دوست دارم و شصتادتا دوست خوب دارم. اما دوست صمیمی، فقط دوتا دارم. (خودشون میدونن کیا هستن) ********************* خب! اینم 5 تا از خصوصیاتم! و اما 5 نفری که امیدوارم دعوت بنده رو برای ادامه ی بازی بپذیرن، دوستان خوبم: دختر غربتی، یاس کبودم، فصل سرخ، بغض های نترکیده (آسمون) و عطرسیب، هستند.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 16:19 توسط لیلا |
|
|
با نام و یاد خدا سلام دوستان تاسوعا و عاشورای حسینی رو تسلیت میگم. امیدوارم عزاداری همگی قبول باشه،در دنیا زیارتشون و در آخرت، شفاعتشون نصیبمون بشه...الهی آمین ممنون از اونایی که سر زدن و شرمنده که نتونستم به وبلاگشون سر بزنم. راستش این مدت سرم خیلی شلوغ بود...در حال حاضر شیرازم. از اینجا کمتر آن میشم.سر فرصت، لطفتونو جبران می کنم الانم اومدم با یه نقاشی آپ کنم و برم. قبلش یه توضیحی بدم و بگم چطور شد که تصمیم گرفتم بزنم تو وبلاگ: این روزا مثل بقیه، حال و هوای کربلا و عزاداری و اینا داشتم.یه طرح جالبی درمورد حضرت زینب، روی یه نوار کاست دیده بودم و خوشم اومده بود.گفتم هر وقت حسش اومد، می کِشمش...از حسینیه که برگشتم،کشیدم. بعد دفترمو گذاشتم کنارم و خوابیدم. خواب دیدم: مرتب بهم میگفتن چرا پشت کردی به حضرت زینب؟!یهو از خواب پریدم. همینکه برگشتم، دیدم درسته. من پشت کردم به این نقاشی و خوابیدم. دفترمو گذاشتم بالای سرم و دوباره خوابیدم. دیگه خوابی ندیدم... فهمیدم که احترام حضرت زینب (س)، همه جوره واجبه. چه یه نقاشی باشه، چه یه نوشته... کاش یزیدیان هم اینو می فهمیدن... ------------------------------------------------------------------ هر دم به گوشم میرسد آوای زنگ قافله این قافله تا کربلا دیگر ندارد فاصله یک زن میان محملی اندر غم و تاب و تب است این زن صدایش آشناست.ای وای من! این زینب است
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 13:2 توسط لیلا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
بگذارید که از خانه به میخانه روم گاهی از تنگدلی در پی پیمانه روم بگذارید من گمشده لیـــلا گاهی همچو مجنون به هوای دل دیوانه روم |
| نوشته های پیشین |
|
بهمن 1387 آذر 1387 آبان 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 بهمن 1386 تیر 1386 فروردین 1386 بهمن 1385 دی 1385 |
| آرشیو موضوعی |
|
مذهبی اجتماعی و فرهنگی خاطرات عمومی |
|
RSS
|